حاج ملا هادي السبزواري

206

شرح مثنوى

( ( 3715 ) ) خلق گفتندش كه در بگشوده ايم * ما سخى و اهل فتوت بوده ايم ن 183 13 - ك 72 27 فتوت : جوانمردى . ( ( 3717 ) ) بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز * نه از براى ترس و تقوى و نياز ن 183 15 - ك 72 28 بوش : به فتح باء موحده و سكون واو ، كرّ و فرّ و خود نمايى ، فارسى . ( ( 3720 ) ) هر كسى بر قوم خود ايثار كرد * كاغه پندارد كه او خود كار كرد ن 183 18 - ك 72 30 كاغه : در لغت به نظر نيامد اگر چه تتّبع تام نكردم ، چه فايدهء عظمى در تحقيق امثال اين نيست و اسباب هم چندان نيست ، ولى كاغ به معنى مرغ سياه و بانگ كلاغ آمده ، پس مىشود كه « ها » ى او « ها » ى نسبت باشد چون « ها » ى يك ساله و يك شبه و غرض از نسبت به حيوان اعجم ، تحقير باشد . و در بعض نسخ « خواجه » آمده . و « ها » ى تكبير هم در مقابل « كاف » تصغير ، در محاورات اهل خراسان مستعمل است ، چون پيله و كاوه و خره و مانند اينها . ( ( 3723 ) ) او خيو انداخت بر روى على * افتخار هر نبى و هر ولى ن 184 1 - ك 72 33 خيو : چون كدو ، آب دهن . و به همين معنى است خدو به وزن وضو ، كه در بعض نسخ است . ( ( 3733 ) ) در مروّت ابر موسيى به تيه * كآمد از وى خوان و نان بىشبيه ن 184 11 - ك 73 4 تيه : به تاء مثناة فوق ، و ياء مثناة تحت بعد از آن ، بيابان . ( ( 3734 ) ) ابرها گندم دهد كان را به جهد * پخته و شيرين كند مردم چو شهد ن 184 12 - ك 73 4 كان را به جهد : كه آن گندم را به جهد ، دهقان از كاه جدا كند . بعد از آن طحّان آن را آرد كند و نخّال آن را از سبوس صاف كند و عجّان آن را عجين سازد و خبّاز آن را نان نضيج كند تا چو شهد گوارا گردد . ( ( 3738 ) ) تا هم ايشان از خسيسى خاستند * گندنا و تره و خس خواستند ن 184 16 - ك 73 6 خاستند : قيام نمودند به خواهش . پس اين بدون واو نوشته مىشود ، و قافيهء دوم با واو است . پس ايطاء نيست . خس : كاهو . جملگى گفتند با موسى ز آز بقل و قثّاء و عدس سير و پياز ن ندارد - ك 73 7 بقل : سبزى . قثاء : خيار .